+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:43  توسط مجید
|
تلفن موبايلم زنگ ميزنه،گوشی رو از ته جيبم در ميارم
ميگه : سلام ، خوبی ؟
صدای ترافيک توی خيابون نميگذاره درست بشنوم . به کوچه خلوتی وارد ميشم.
ميگه : سلام منم !
ميگم : { با تعجب} توئی ؟ چيکارم داری ؟
ميگه : دلم برات تنگ شده !
ميگم : مگه تو هم " دل " داری ؟
موبايلم رو خاموش ميکنم و به راهم ادامه ميدم... اما يک مشت خاطرات کمرنگ هنوز توی ذهنم بالا و پائين ميرن
ميگه : سلام ، خوبی ؟
صدای ترافيک توی خيابون نميگذاره درست بشنوم . به کوچه خلوتی وارد ميشم.
ميگه : سلام منم !
ميگم : { با تعجب} توئی ؟ چيکارم داری ؟
ميگه : دلم برات تنگ شده !
ميگم : مگه تو هم " دل " داری ؟
موبايلم رو خاموش ميکنم و به راهم ادامه ميدم... اما يک مشت خاطرات کمرنگ هنوز توی ذهنم بالا و پائين ميرن
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:29  توسط مجید
|